حكيم ابوالقاسم فردوسى
329
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
اكوان ديو را از ميان بردارد و چون به همه گردان نگريست ، و كسى كه اين كار تواند كرد ، نيافت ، نامهاى پر مهر به رستم نوشت به گرگين داد و گفت : بادآسا ، تند بگذر ، جايى درنگ مكن ، و چون به زابلستان رسيدى ، و پيل تن نامه را خواند درودش ده از من فراوان به مهر * بگويش كه بىتو مبادا سپهر يكى روى بنماى و خيز ايدر آى * چو نامه بخوانى به زابل مپاى تهمتن چون از فرمان شاه آگاه شد بىدرنگ رو به راه نهاد ، و چون به بارگاه و نزديك تخت خسرو رسيد زمين بوسه داد و گفت گوش به فرمانم تا چه فرمايى . شهريار به مهربانى وى را نواخت و گفت : مرا روز فرخ به ديدار تست * همه بختم از جان بيدار تست جستن رستم ديو را كارى بزرگ روى نموده است و آنچه را از زبان چوپان شنيده بود به پيل تن باز گفت . رستم روز ديگر كمند به بازو درافگند بر رخش نشست ، و به دشتى كه جايگاه گلهء اسبان بود روانه شد . سه روز پيرامن مرغزار به جستجوى گور گرديد و آن را نيافت . روز چهارم گور را از دور ديد ، و رخش را به دنبالش برانگيخت . به خود گفت : اين را بايد به كمند بگيرم ، و همچنان زنده به درگاه شهريار برم . چون كمند برگرفت تا بيفگند گور به جادويى ناگهان از نظرش ناپديد شد . پيل تن دانست كه اين جانور گور نيست ، اكوان ديو است زور به كار نمىآيد ، و به تدبير بايد بر او برآمد . ديرى نگذشت كه دگر بار گور بر او نمايان شد . تهمتن رخش تندتاز را به دنبالش برانگيخت اما همين كه خواست تيرى به سويش رها كند دگر بار از نظرش ناپيدا شد . در آن پهن دشت اسب را به تاخت درآورد . پس از يك روز و يك شب تكاپو و جستجو وى را نيافت . خسته و فرسوده ، تشنه و گرسنه ، به چشمهاى رسيد . از اسب فرود آمد . رخش را آب داد . زين از او برداشت ، و به چرا رها كرد و بر نمد زين آن خوابيد .